تبليغاتX
سیب و عطش ::
 
*کربلا شهریست ای دل ، شهریارش زینب است * اعتبارش از حسین و اقتدارش زینب است * نام زیبای حسین حک گشته در دیوان دل * دل که شد بیت الحسین ، نقش و نگارش زینب است * شیعه دارد در دلش یکتا کتاب قیمتی * ناشرش باشد حسین ، آموزگارش زینب است * هر که نازد بر کسی ، زینب بنازد بر حسین * جان زهرا این حسین داروندار زینب است *
دیده بان  

 

 

« من از این بالا همه جا را می بینم . من از این جا همه آدم ها و اسب ها را می بینم . چقدر آدم ! چقدر اسب ! .... من از این بالا حتی رودخانه ای می بینم . چقدر آب ! کاش کسی جرعه ای آب به من بدهد ......تا کنون پدر مرا روی دست هایش بلند نکرده بود . نمی دانم اکنون چرا این کار را کرده ..... من از این بالا کسی را می بینم که تیری سه شعبه را به کمان گذاشته و به سوی ما نشانه رفته است . من .......»

 

منبع : به قلم  محمد مبینی

|لینک مطلب|
نوشته شده توسط سعیده در شنبه چهارم اسفند 1386 و ساعت 18:39
امتحان  

 

 

 

از عشقت آتیش گرفتم .......آواره شدم .....کتک خوردم ......خلاصه هر بلایی که فکر کنی از عشقت کشیدم !!! بنظرت این همه بس نیست واسه یه بار دیدنت ؟؟؟؟..... بغضش ترکید .....

چند لحظه بعد معشوقش را گذاشتند توی تشت براش آوردن ...

همه جا آنقدر ساکت بود که انگار نه انگار کسی اونجاست . انگار همه چیز تموم شده بود . دست گرمی روی شونش احساس کرد . صورتش را که از روی صورت اکبر برداشت تمام محاسنش خونی بود .

خدایا شاهد باش که این اولین باری نیست که دارم امتحان میشم و گواهی میدهم به این که تا آخر عمر در حال امتحانم اما خدایا این بار نه !!! اینطور نه !!! اینجا نه !!!

 حالا نه .... دهانش بسته بود و داشت با خدا راز و نیاز می کرد .....هنوز حرفش تموم نشده بود که تیر خورد توی مشکی که توی دهنش بود .....

 

منبع : به قلم محمد مبینی

|لینک مطلب|
نوشته شده توسط سعیده در پنجشنبه دوم اسفند 1386 و ساعت 18:37
فدایی  

 

 

دستگیر که شد دلش گرفت ، به مرگ محکومش کردند ، حرفی نزد . هنگام اجرای حکم گریه اش گرفت ، فکر کردند ترسیده ، گفت : نه .... دلم به حال کسی می سوزد که با خانوادهاش به سمت کوفه می آید .....

 

 

منبع : به قلم محمد مبینی

|لینک مطلب|
نوشته شده توسط سعیده در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386 و ساعت 18:52
غنیمت  

 

 

وقتی رسید جنگ تمام شده بود . به سراغ کشته ها رفت تا چیزی به غنیمت ببرد . به پیکر امام حسین ( ع)  رسید . سعی کرد انگشتر امام حسین را از انگشت مبارک حضرت بیرون بکشد ، اما نتوانست . ناچار دست به خنجر برد .......

 

به قلم : محمد مبینی

|لینک مطلب|
نوشته شده توسط سعیده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386 و ساعت 11:51
هدیه کوچک  

 

 

 

آنقدر عاشق معشوق شده بود که هر چه داشت خرج او کرد ه بود . دیگر چیزی برایش نمانده بود . فقیر فقیر شده بود . نمی دانست چه کند . ناگهان صدایی شنید . یادش آمد هنوز چیزی برای فدا کردن دارد . به خیمه رفت تا علی اصغر را هم بیاورد .........

 

 

به قلم : محمد مبینی

|لینک مطلب|
نوشته شده توسط سعیده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 و ساعت 15:53
سقا و مشک و عطش ( قسمت دوم ) 

 

امشب ، شب عجیبی است . شب عطش . هر کف دست که از آب پر می کنیم ، « ماه بنی هاشم»  در آن می لرزد آب دراز لای انگشتانمان سرمی خورد و فرو می ریزد . باز کف دستی از آب و آب فرو می ریزد . کنار نهر ، تشنه ماندهایم و آب امشب سر جرعه شدن ندارد . منتظر قدم های توست و منتظر تصویر عشق . امشب تنها امیدی که برای سیراب شدن هست ، مشکی است که باید پاره شود و آبش بریزد روی خون دست بریده ای و دندانی و چشمی . و گرنه همه قهرمانان را آب برده است و هیچ نیاورده اند و نمانده اند .  

امشب هفتمین شب است . شب عطش . و ما بد جوری به تو نیاز داریم . نه به شمع ای که در سقاخانه ای روبه بوی تمثالت بگذاریم . نه به سبزی خوردن های سفره ای که لابد سنبل ردای تواند . نه ! ما امشب به قامت رشید خودت نیاز داریم ! خود خودت ! به دست هایت که باز علم بگیرند . به بازوانت که تکیه گاه شوند . به گریه ات پیش حسین علیه السلام به این که بگویی : « جان برادر دیگر طاقت ندارم بگذار بروم » به رفتنت . به رسیدنت به نهر آب . به کف آب پر کردنت . به تصویر عشق دیدنت . به آب خالی کردنت . به مشک پر کردنت . به دست های قلم شده . به چشم های خون آلود به مشک تیر خورده . به آن کمر که پیش پای تو بشکند . ما امشب به همه این ها نیاز داریم . چون امشب ،  شب عطش است . مشک های آب هستند . دریا ها موج می زنند ولی امشب ، شب عطش است و ما به مشکش نیاز داریم که با دندان گرفته باشند و تیر بخورد . قطحی عشق است .

بگو به برادر که عمود خیمه ات را بر ندارد . بگو که می خواهیم برویم سر به عمود بگذاریم و تمام دلتنگی هامان را برای قامت « مردی که نیست » گریه کنیم

 

ای مشک تو لااقل وفاداری کن               من دست ندارم تو مرا یاری کن 

ای مشک من وعده آب تو به اضغر دادم     یک جرعه برای او نگهداری کن 

ای مشک نگه کن تو به بالی سرم           زهراست نشسته آبرو داری کن  

 

منبع : خدا خانه دارد / فاطمه شهیدی   

 

|لینک مطلب|
نوشته شده توسط سعیده در چهارشنبه دهم بهمن 1386 و ساعت 19:26
سقا و مشک و عطش ( قسمت اول ) 

هفت روز است که زمین را آفریده اند . هفت روز است که زمین را شخم می زنیم . همه ی گندم های ممنوعه را کاشتیم و جاودانگی نرویید .

همه ی دانه های پنهان در جیبمان را کاشتیم و میوه نهال هیچ کدامشان طمع سیب نیمه کاره را نداد . غروب هفتم است . غروبی که فهمیده ام این خاک « موات » است و این زمین مرده استعداد رویش هیچ چیز ندارد .

امشب هفتمین شب است . شب ناامیدی از خاک . شب دل بستن به آب ! و خبر ساده و کوتاه است : « آب را بستنه اند!»

خسته از هفت روز چنگ زدن در خاک ، به خیمه می رسیم . خبر میرسد و خبر ساده و کوتاه است « آب را بسته اند! » . بی طاقتیم . بی تاب . لب ترک خورده . زبان ها به کام چسپیده . یکی می گوید : « الهی آب ها ! رحمت » یکی مینالد : « خدای دریاها ! ابر!» کسی می خوان : « فرشته های نزول ! باران !» آهسته زیر لب می گوییم : « یا قمر بنی هاشم ! »

همه برمی گردند . ناگهان حیرت زده به ما خیره می شوند . همه آنهای که ارتباط این اسم را با آب نمیدانند ! ته کوزه ها را می تکانیم . مشک ها را می فشریم . دریغ از قطره ای . شکم هایمان را برهنه می کنیم . می چسپانیم به خاکی که می گویند روزی خیمه سقا بوده است تا له له مان شاید فرو کش کند . ایستاده اند ، حیرت زده خیره با ما ، همه آنهای که ارتباط این خیمه را با آب نمیدانند !

امشب ، هفتمین شب است . شب دل بستن به عشق و خبر ساده و کوتاه است : عشق را ، پوچ کرده اند . عشق دروغ شده است . کوچک . در ابعاد و اندامی حقیر که حتی نمی شود آن را شناخت . شناسنامه دارد و سن و حتی قیافه .

ما خودمان را چسپانده ایم به خنکای کف خیمه ی سقا که می گویند عشق را می شناسد و می تواند آن را باز آورد . و صدا می زنیم : « یا ابا فاضل » و حیرت می کنند همه آنهای که ارتباط این لقب را با عشق نمیدانند !

امشب هفتمین شب است . ما رسیده ایم ، خسته از هفت روز تنهایی و حقارت ، پی قهرمان می گردیم و خبر ساده و کوتاه است : « قهرمانی مرده است » . فقط رویین تنان خیالی مانده اند . تهمتنان افسانه ای . پروردگان سیمرغ های اساطیری . دست میکشیم به عمود خیمه و می گوئیم: « یا ابا الفضل  علمدار » . می دانیم چیزی مثل یک علم که هیچ وقت بر زمین نمانده است ، دستمان را می گیرد . مردی که افسانه و اساطیر نیست .

 

آن نخل به خون تپیده را می بو سید              آن مشک زهم دریده را می بوسید

خورشید کنار علقمه خم شده بود                   دستان ز تن بریده را می بوسید

ای ساقی سرمست ز پا افتاده                                 دنبال لبت آب بقا افتاده

دست و علم و مشک سه حرف عشق است    افسوس زهم این سه جدا افتاده

منبع : خدا خانه دارد / فاطمه شهیدی

|لینک مطلب|
نوشته شده توسط سعیده در چهارشنبه دهم بهمن 1386 و ساعت 19:25
تصمیمت را بگیر ؟  

 

آخر ذی حجه ، علم و کتل های « تکیه » را بر پا می کنند . آب و جارو ، آماده کردن ظرف ها برای ده شب عزاداری . چند روزی مانده به محرم باید شروع کنیم به تمرین تعزیه ای که از شب اول اجرا می شود . مشکل هم درست از همین نقطه آغاز می شود . از همین لحظه انتخاب « نقش »

شمشیر و لباس و کلاهخود سبزها را می ریزند اینطرف . لباس و ادوات قرمزها را هم آن طرف . منتظر اتنخاب . در تعزیه کربلا ، سیاهی لشکر یا نقش های میانی اصلا وجود ندارد . فقط دو جور نقش : « شبیه حسین و شبیه یزید » . اگر این نشدی یعنی آن یکی هستی .

یک دایره است آن وسط . هم همه ایستاده اند به تماشا دور تا دور .

در تعزیه همه چیز شفاف می شود . پشت صحنه ای نیست . پشت سبزها هم نمی شود قایم شد . وقتی دلت ، وقتی لباس روحت قرمز است نور افکن ها که کار بیفتد ، همه می بینند چه کاره هستی !

در همه تاریخ آدم ها مثل ما زیر آبی رفتند . آن پشت و پستوها قایم شدند . جوری که درست معلوم نشود اهل کدام هستند تاهم از این ور بخورند هم از آن ور .

بعد یکدفعه یک بیابان بی آب و علف پیدا شد که معادلات همه را ریخت به هم .

جای قایم شدن نداشت . حالا انگار کن مثل « زهیر » هی راه قافله ات را کج کنی و از بیراهه ها بروی تا به کاروان امام حسین علیه السلام برخورد نکنی . بالاخره چی ؟

بیابان مگر چقدر جای فرار دارد ؟

بالاخره می فرستند دنبالت : « زهیر ! تصمیمت را بگیر »

انگار کن بروی لای سیاه یزید و توی خیمه ها قایم شوی ، صدایت می کنند : « هر ! تصمیمت را بگیر » بدتر از همه آن شب که چراغها را خاموش می کنند و در دل تاریکی می گویند : « تصمیمت را بگیر »

عاشورا اگر این « تصمیمت را بگیر »  نداشت خیلی خوب بود .

هر چقدر می خواستند ما گریه می کردیم و بر سر و سینه می زدیم . ضجه و فغان و اندوه . ولی مو ضوع این است که از همان صبح عاشورا که خورشید در می آید ، همه ذرات دور و بر آدم داد می زنند : « تصمیمت را بگیر ».

حالا انگار کنیم ما لباس سبز و برقع سبز و همه چیز را سبز برداشته ایم و ایستاده ایم این طرف . چی صدایمان کنند : « شبیه حسین » ؟

اصل گرفتاری ، اصل دروغ ، همین جاست . کجای جان ما شبیه حسین است ؟ وقتی که رنگ روح ما قرمز است ، حالا حتی نیمه قرمز ( امه اسرجت والجمت و تنقبت ) گیریم لباس سبز بپوشیم ، نور افکن ها ما را لو خواهند داد .

در زیارتنامه نوشته : حسین علیه السلام  صورت خداوند است ، وجه الله . چه شباهتی بین ما و صورت خداوند است ؟ « کریم هستیم » یا « رحیم » یا « علیم » یا دست کم کم اش « رووف بالعباد » ؟

ما چه جور سنخیتی با آن روح بزرگ داریم ؟این است هر سال این وقت ، « آخر ذی حجه » ، همه می نشینیم و عزا می گیریم چه کنیم . دور تا دور صحنه ی دایره ای می نشینیم و خیره به لباس ها ، گریه می کنیم .

تا کی ؟ تا هلال ماه محرم در می آید . بعد یکهو چیزی یادمان می آید یا شاید یادمان می آورند . به ما می گویند : « عشق هم خیلی کار ها می کند ، این را یادتان رفته ؟ » به ما می گویند: «عشق آدم را شبیه معشوق میکند ، پارسال که بهتان گفتیم .»

به ما می گویند : « محبت ، آخر آخرش به سنخیت می رسد ، به شباهت » 

به ما می گویند : « خدا نقاشی اش خیلی خوب است ، رنگ روحتان را عوض می کند . رنگتان می کند : « صبغه الله و من احسن من الله صبغه »   

یکهو همه چیز یادمان می آید . همان طعم پارسال می آید زیر زبانمان . گر میگیریم ، همان جور که از عشق گر می گیرند. لباس های سبز را می پوشیم . می رویم روی صحنه و داد می زنیم : « سلام بر روی خدا » .

 

منبع : خدا خانه دارد / فاطمه شهیدی

 

 

|لینک مطلب|
نوشته شده توسط سعیده در سه شنبه نهم بهمن 1386 و ساعت 20:11
قافله عشق  

 

 

و اینچنین بود که آن هجرت عظیم در راه حق آغازشد و قافله عشق رو به راه نهاد . آری آن قافله، قافله عشق است و این راه، راهی فراخور هر مهاجر درهمه تاریخ . هجرت مقدمه جهاد است و مردان حق را هرگز سزاوار نیست که سر و سامان اختیار کنند و دل به حیات دنیا خوش کنند آنگاه که حق در زمین مغفول است و جهال و فساق و قداره بندها بر آن حکومت می رانند .

گوش کن که قافله سالار چه می خواند : و لما توجه تلقاء مدین قال عسی ربی ان یهدینی سواء السبیل ...... آیا تو می دانی که از چه امام آیتی را که در شان هجرت نخستین موسی است فر می خواند ؟ عقل محجوب من که راه به جایی ندارد ..........ای رازداران خزاین غیبت ، سکوت حجاب را بشکنید .

وای از آن ماخذه ای که خداوند خود اینچنین توصیف کرده است : اخذ عزیز مقتدر .

آه یاران ! اگر در این دنیای وارانه ، رسم مردانگی این است که سر بریده مردان را در تشت طلا نهند و به روسپیان هدیه کنند .....بگذار اینچنین باشد این دنیا و این سرما !

 

 

منبع : فتح خون / شهید مرتضی آوینی

و

|لینک مطلب|
نوشته شده توسط سعیده در چهارشنبه پنجم دی 1386 و ساعت 10:15
شفق عاشورا 
 

بخوان قل اعوذ برب الفلق ، که این سرخی از خون فرزند رسول خدا ، (ع ) رنگ گرفته است .

آه از شفقی که روز را به شب می رساند و آه از دهر آنگاه که بر مرادسفلگان می چرخد . نیم قرنی بیش از حجه الوداع نگذشته است و هستند هنوز ده ها تن از صحابه ای که در غدیر خم دست علی را در دست پیامبر خدا دیده اند و سخن او را شنیده ، که : من کنت مولا فهذا علی مولاه .............

اما چشم ها کور شده اند و آیینه ها را غبار گرفته است . بادهای مسموم نهال ها را شکسته اند و شکوفه ها را فرو ریخته اند و آتش صاعقه را در همه وسعت بیشه زار گسترده اند . آفتاب ، محجوب ابرهای سیاه است و آن دود سنگینی  که آسمان را از چشم زمین پوشانده ......و دشت جولانگاه گرگ های گرسنه ای است که رمه را بی چوپان یافته اند . عجب تمثیلی است که این علی مولود کعبه است .........یعنی باطن قبله را در امام پیدا کن ! اما ظاهر گرایان از کعبه نیز تنها سنگ هایش را می پرستند و تمامیت دین به امامت است اما امام تنها مانده .....

نیم قرنی بیش از حجه الوداع  و شهادت آخرین رسول خدا نگذشته ، آتش جاهلیت که در زیر ظواهر خاک پنهان مانده بود بار دیگر زبانه کشید و جنات بهشتی لا اله الا الله را در خود سوزاندند .

اما عدالت که باطن شریعت است و زمین و زمان بدان پا برجاست ، گوشه انزوار گرفته باشد . نه عجب است اگر در شهر کوران خورشید را دشنام دهند و تاریکی را پرستش کنند ! و این رسم فریب کاران است : نام محمد را بر ماذنه ها می برند ، اما جان او را که علی است ، دشنام می دهند .

تقدیر اینچنین رفته بود که شب حاکمیت ظلم و فساد با شفق عاشورا آغاز شود و سرخی این شفق ، خون فرزندان رسول خدا باشد .

 

منبع : فتح خون / شهید سید مرتضی آوینی

 

|لینک مطلب|
نوشته شده توسط سعیده در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 و ساعت 20:4